X
تبلیغات
بعد از ازدواج - ماجرای ازدواج خواهر شوهرم و من- قسمت اول

سلام

روز همتون خوش

بالاخره خواهر شوهر کوچیکه ما هم ازدواج کرد. ماجرای ازدواجش همونطور که جسته و گریخته یک چیزایی گفتم خیلی نکات آموزنده داشت! دیشب عروسی بود و من می‌خواستم ماجرای عروسی رو تعریف کنم. اما فکر کنم طبق قول قبلیم بهتره که اول بعله برون و غیره رو بگم تا بعد.

خواهر شوهر من چهره کاملاً معمولی داره. یک دو سه تایی هم خواستگار داشته. نکته‌ای که باعث می‌شد شاید کسی خیلی سراغش نیاد این بود که اصلاً دیده نمی‌شد. آدمیه که تقریباً خودشو کنار می‌کشه. غیر از تو خانواده زیاد اهل حرف زدن و اینا نیست و البته به ظاهرش هم اصلاً نمی‌رسه. تصور کنید یک دختر 29 ساله امروزی که دست به صورتش نزده باشه چطور می‌شه دیگه! از طرف دیگه خواهر شوهر درسش هم خوبه. واسه همین همه هی هلش می‌دادن که درس بخون. خودش دوست داشت ازدواج کنه. اما یا خانوادش اینو نمی‌دیدن و یا هم اینکه خوب کو خواستگار!

سال گذشته عید، خانواده آقای داماد، که خواهرهاش دوست‌های خواهر شوهر من بودند، به بهانه عید دیدنی از دوست قدیمی اومدن خونه پدر شوهرم تا پسر بتونه دختر رو ببینه. لازم به ذکره که خانواده پسر اصفهانی بودند ( اینی که می‌گم بحث توهین نیست صرفاً یک جور شهرته که حالا درست یا نادرست به اصفهانی‌ها ربطش می‌دهند که البته من قبولش ندارم اما مفهوم مد نظر من رو در ذهن ایجاد می‌کنه)

آقای داماد قبلاً یکبار ازدواج کرده بود و بعد از 7 ماه زندگی مشترک همسرش رو طلاق داده بود ( یا به قول خانواده پسر خود دختر طلاق گرفته بود!) این خانواده بعد از نزدیک به 9-8 ماه خواستگاری رو مطرح کرده بودند که بعد از صحبت داماد بزرگ خانواده با پسر که خارج از کشور بود و البته تحقیق از پدر همسر قبلیش به شدت با مخالفت رو برو شد. البته باید دوباره تاکید کنم که نمی‌دونم چرا خانواده همسرم خیلی با ازدواج خواهرشوهر کوچیکه مخالفت می‌کردند!

با وجود این مخالفت‌ها، دختر و پسر از طریق ایمیل و تلفن با هم ارتباط داشتند و خوب طبیعتاً علاقه شکل گرفته بود. حدود دو ماه پیش خبر رسید که بله آقای داماد می‌خواد بیاد 1 ماه ایران و در این مدت می‌خواد به نتیجه‌ای برسه. باز هم کلی بحث و مخالفت و البته تحقیق صورت گرفت و بالاخره اجازه حضور آقای داماد با خانوداش شکل گرفت. یک روز جمعه صبح آقای داماد به همراه پدر، مادر و خواهر مجردش که یک سال از خواهر شوهر من بزرگتره ( یعنی الان 30 سالشه) اومدند خونه پدر شوهرم. داماد بزرگ خانواده به شدت دوماد و پدرش و من و مادر شوهرم هم از این ور مادر و دختر رو به شدت سوال پیچ کردیم. بعد از رفتن اونها در خونه جلسات متعددی برگزار شد راجع به این که خوب دوماد چطور آدمیه. راستش من نمی‌خواستم مستقیم نظر بدم چون هر چی باشه من عروس خونوادم! اما خوب برادر شوهر بزرگم و داماد بزرگ خانواده اصرار داشتن نظر منو بدونن. منم سه تا ویژگی بهشون گفتم:

1-      خیلی دستش تو گوش خونوادشه

2-      یکدنده هست

3-      کمی تا قسمتی هم خسیسه

که البته همه هم تا حدی به این مسئله رسیده بودند. قرار شد هفته بعد خانواده ما برن اصفهان هم برای بازدید و هم تحقیق. برادر شوهر بزرگم رفته بود و همه از خوبیشون گفته بودند. هفته بعدش خانواده دوماد اومدند برای بعله برون!

قبل از این که صحبت‌ها شروع شه خواهر شوهرم که خیلی هم استرس داشت گفت که خانواده ما می‌خوان مهریه حداقل 800-700 سکه باشه اما دوماد گفته که بیشتر از 300 تا نمی‌شه. من که اصلاً باورم نمی‌شد سر این چیزا بحث شه بهش گفتم که بابا قبول می‌کنن 700 تا رو. شما تازه یک عروس اوردین که مهرش 600 هست، قائدتاً مهر تو هم باید توی همین حد باشه. خصوصاً با توجه به سابقه دوماد. اون گفت: اگه کل قضیه سر مهریه به هم بخوره چی؟ و من با خنده بهش گفتم: نه بابا اصلاً امکان نداره

خلاصه، سرتون رو درد نیارم. خانواده دوماد با خودشون یکی از دوستاشون رو آورده بودند که مثلاً وکیل خانواده بود. بعد از تعارف‌های معمول بحث بر سر مهریه شروع شد. خانواده دوماد اصرار کردند که خانواده ما نظرشون رو بگن. دائی همسرم گفت 600 و دوماد بزرگ خانواده گفت که با توجه به صحبت قبلی با داماد جدید نظر ما با توجه به فرهنگ شهرمون روی 800-700 هست. اونا گفتند که زیاده و اینها و پدر داماد گفت که اونها نظرشون روی 200 سکه هست!

می‌تونید حال خانواده همسرم رو تصور کنید؟؟؟!!!!

دردسرتون ندم. مشخصاً دعوا شد. اجتماعات دو یا سه نفری تشکیل شد. هم بین خونواده‌ها و هم بین اعضای این خونواده و اون خونواده. صورت خواهر شوهر‌ها و برادرشوهرهام قرمز شده بود و این خواهر شوهر کوچیکه داشت از استرس می‌مرد. اشکش توی چشمش جمع شده بود.

نکته اینجا بود که هیچ طرفی حاضر به کوتاه اومدن از مواضعش نبود. ساعت 1 شب بالاخره خانواده دوماد تصمیم‌گرفتند که بروند و فکراشون رو بکنند.

اینجا چندتا نکته رو باید بگم:

1-      عروس قبلی خونواده که همراهشون اومده بود مهرش 100 سکه بود و اونا بهانشون این بود که اون ناراحت می‌شه. البته عروسه خیلی از دست خانواده همسرش کفری بود و با وجود زندگی خوبش با همسرش خیلی از اونها شکایت داشت.

2-      دختر مجرد خانواده داماد خیلی پررو بود! توی مراسم بعله برون که خانم‌های خانواده ما که هم متاهل بودند و هم اکثراً ( بجز من) سناً از این دختر خانم بزرگتر بودند، ساکت بودند و اجازه داده بودند آقایون حرف بزنند. اما اون راحت می‌پرید توی حرف بزرگترها و اظهار نظر می‌کرد.

3-      من مهریم 500 سکه هستش. زنداداشم که قبل از من ازدواج کرده مهرش 500 سکه و 20 مثقال طلاست. روز بعله برون من پدرم 700 پیشنهاد داد، وقتی اونا گفتند 500 بدون هیچ چون و چرایی قبول کرد!

خوب ادامه ماجرا......

بعد از جلسه بعله برون هم تا حدود 3 شب و البته فردا صبح تا ظهر جلسات با عصبانیت زیادی تشکیل شد. نقش من و همسرم فقط آروم کردن آدم‌ها و دعوتشون به درست فکر کردن شده بود. پدر و مادر شوهرم هم که از اول راضی نبودند اما خوب یک نکته مهم وجود داشت: دختر و پسر همدیگه رو می‌خواستند!

ما برگشتیم تهران. خانواده پسر با برادر شوهرم تماس گرفتند که ما نظرمون 450 سکه ست و اون گفت که الان دیگه بحث ما مهر نیست. بلکه می خوایم ابهاماتمون برطرف شه!

یک روز وسط هفته پسر و وکیل خانواده اومدند و ابهامات برطرف شد و سر 500 سکه مهرو بستند. حدود 10 روز پیش دوباره اومدند تا سر تاریخ عقد و عروسی توافق کنند که بازم هی دعوا می‌شد. پسر برگشتش رو 2 هفته‌ای به تعویق انداخته بود تا ازدواج صورت بگیره. سر هزینه‌ها، خرج عروسی، تاریخ عروسی سر همه چی دعوا می‌شد سر این که تو مهمونات کمتره یا بیشتره، هزینه آرایشگاه و فیلم‌ بردار با دوماده یا عروس. جهیزیه چطوره و از این حرف‌ها! این باعث شده که الان بین دوماد جدید و دوماد ارشد کمی شکرآب باشه.

آخر سر توافق شد که یک هفته بعد کلاً عقد و عروسی رو با هم بگیرند تا دختر بتونه بره دنبال کارهای ویزاش و اینا و پسر هم مجبور نشه دوباره کلی هزینه کنه و خودشو پیش استادش خراب کنه و سه ماه بعد برگرده ایران. ( تصور کنید راه انداختن عروسی در یک هفته)

خلاصه همون موقع زنگ زدن اینور اونور و از این که سالن خالی و آرایشگاه و غیره هست خیالشون راحت شد و قرار عروسی واسه همین جمعه پیش ست شد.

یک نکته دیگه بگم ( که البته قبلاً گفتم!)

1-      پدر من خودش پیشنهاد داد که خرج جشن عروسی رو کامل خودش بده و به خاطرش وام گرفت. این بحث‌ها سر مسائل مالی برای من راستش خیلی خجالت آور بود. برام جالب بود که چطور می‌تونن اینطوری سر یک قرون دوزار با هم بحث کنن و حتی به روی خودشون هم نیارند که عروسی بچه قبلی خونواده کاملاً با خرج پدر عروس بوده. گفتم که سر همین چطور من رو تحقیر کردند.

خلاصه من به پدر  شوهرم گفتم که برای کمک زودتر میام و سه شنبه برای اولین بار بدون همسرم با یکی از خواهر شوهرهام که یک بچه لوس و از خود راضی داره رفتم خونه پدر شوهرم. راستشمن اصلاً اعصاب بچه‌ها، خصوصاً بچه‌های بی‌ادب رو که برای هر چیزی نعره می‌کشند ( که البته ناشی از تربیت افتضاح مامان باباشونه) رو ندارم. اما دوتاخواهر شوهرهام که اونجا بودند دم به دقیقه می‌رفتند بیرون و بچه‌هاشون رو می‌گذاشتند به امون خدا ( البته به امون من!) شما بچه‌های 4-5 ساله‌ای رو تصور کنید که علاوه بر بی‌ادبی و نعره کشیدن همه رو کتک می‌زنند و هیچ کس هم چیزی بهشون نمی‌گه! حتی من رو هم که زندایی شون بودم. اگر بچه برادر خواهر خودم بود تا اون لحظه مامان باباش کشته بودنش و اگر نه من خودم می‌تونستم ادبش کنم. اما من عروس خونوادم! خیلی سعی کردم که جوری مدیریت کنم که بیرون باشم. اما این خواهرشوهر کوچیکه که می‌رفت بیرون وقتی بهش گفتم که من باهات بیام و بیکارم گفت نه ممنون و وقتی که این قضیه یکی دوبار تکرار شد دیگه منم چیزی نگفتم و با گفتن این حرف به خودم که تو به خاطر خدا و همسر خودت این کارها رو می‌کنی، ساکت موندم.

اما شب دیگه یکسری چیزهایی با این بچه‌ها و مادرهاشون پیش اومدن که دیگه نتونستم تحمل کنم. هر چی آب می‌خوردم این بغضه پایین نمی‌رفت. آخرش وقتی مادرشوهرم و دوتا خواهر شوهرهام و دوماد بیرون بودند رفتم گوشه آشپزخونه و گریه کردم. فکر کنم پدرشوهرم فهمید وقتی که براش چای می‌بردم. چون شروع کرد به این که آره بچه بلد نیستن تربیت کنن و یک هفته اینجا باشن من آدمشون می‌کنم و از این چیزا.

بقیش باشه واسه بعد، مچ دستم از وقتی که اون قضایا پیش اومده خیلی درد می‌کنه.

 

+ نوشته شده توسط یاسمین در دوشنبه بیست و ششم مهر 1389 و ساعت 11:39 |


Powered By
BLOGFA.COM