تبليغاتX
بعد از ازدواج
سلام

می خواستم دیگه ننویسم، حداقل اينجا ننويسم تا شايد ديگه ياسمين تنها نباشم! شايد بشه براي من هم معجزه اي رخ بده!

شايد رخ داده! بزودي براي همه دوستان آدرس وبلاگ جديدم رو مي فرستم

ممنون از لطفاي زيادتون، فکر نمي کردم بعد از سه ماه هنوز هم کسي منو يادش باشه! بازم ممنون، البته من هر روز به همتون سر زدما!

+ نوشته شده توسط یاسمین در شنبه سوم اردیبهشت 1390 و ساعت 15:4 |
سلام

امروز از اون روزهاییه که دچار فوران احساسات شدم! صبح که بیدار شدم به نظرم رسید امروز از اون روزهاست که می خوام سرمو بکوبونم به دیوار و به همسرم گفتم که بهم گیر نده! اما الان که نزدیک ظهره، تازه متوجه شدم از اون روزاست که هر چیزی دچار احساساتم می کنه و اشکم رو در میاره! یک مخطولی از احساس تنش دارم و اندوه!

+ نوشته شده توسط یاسمین در پنجشنبه سی ام دی 1389 و ساعت 11:27 |
سلام

الان زنگ زندیم خونه پدر شوهرم اینها. کمی با مادر شوهرم حرف زدم. چند روز پیش برادرشوهر بزرگم که دو سال پیش رفته کربلا بهمون گفت که یک تور کربلا برای عید جور شده و پرسیدیم برای شما هم ممکنه جا باشه میاین؟ ما هم یکی دو روزی فکر کردیم و بعد به خودمون گفتیم که بابا حالا که امام طلبیده ما چرا نه بگیم و بریم! خصوصاً این که این برادرشوهرم و زن و بچش هم خیلی بهتر از بقیه هستن گفتیم که بله میایم.

الان که با مادر شوهرم حرف می زدم پرسید که بهتون گفته؟ گفتم بله. گفت که حالا ببینیم جاتون میشه!!!! قسمتتون میشه!!

خوب!!!!

بعدش با پدر شوهرم حرف زدم. خواهر شوهر کوچیکه که معرف حضورتون هست، این هفته امتحان ایلتس داشته (واسه اینکه می خواد بره خارج دنبال شوهرش و پذیرش بگیره) پدر شوهرم گفت که امتحانشو خوب نداده. من گفتم که بابا هنوز که نتیجه نیومده. گفت خوب خودش می دونه دیگه! امتحانتو خوب ندی معلومه! حالا قراره یک ماه دیگه بمونه بازم امتحان بده. ویزاش درست شده اما خوب.... و این که براش دعا کنید و اینها

بعدش ازم پرسید درست تموم شده؟ گفتم پایان نامم مونده دیگه! گفت خوب نمی خوای دکترا بدی؟ گفتم حالا نمی دونم و اینها ( اخه هم اینکه امسال کنکور سراسری شده و هم اینکه می خوام اپلای کنم!) گفتش نه بده. الان ثبت نامه و اینها

گفتم نه از یک هفته دیگست، حالا ببینم چطور می شه و این حرفها

اون گفتش که نه الان تلویزون داشت می گفت که آره همین روزا ثبت نامه.

و خلاصه اصرار در اصرار که حیفه و بده امتحان و این حرفها!

خیلی ذوق مرگ شده هستم الان. خیلی احساس عالی پیدا می کنم وقتی کسی یک طوری بهم اظهار لطف و محبت می کنه و به من و زندگیم توجه نشون می ده! اونم به چیزایی که من برام مهمه، مثل کار، درس و علم! خصوصاً اگر از خانواده همسرم باشه

شب خوش


+ نوشته شده توسط یاسمین در سه شنبه بیست و هشتم دی 1389 و ساعت 22:0 |

سلام

واقعاً سوال مهمیه ها! سوالی که هم آقایون رو کلافه کرده و هم خانم‌ها رو. مردهایی که خیلی خوب باشن هی از خانمشون می‌پرسن چی دوست داری تا طبق اون عمل کنن و بازم می‌بینن خانم راضی نیست! می‌دونین چرا؟ چون خود خانم هم نمی‌دونه واقعاً چی ‌می‌خواد.

بی‌تعارف بگم، ما خانم‌ها، خصوصاً توی مسائل مربوط به زندگی مشترکمون خیلی ظاهربین هستیم. دلمون می‌خواد شوهرمون مثل شوهر سوسن جون پول به پامون بریزه. مثل شوهر نسترن جون آزادمون بگذاره. مثل شوهر سوری جون رمانتیک و عشقولانه باشه. مثل داداش بزرگه دو شیفت کار کنه که ما در رفاه باشیم و مثل داداش کوچیکه اگر کسی به زنش بگه بالای چشمت ابرو هستش. طرفو بزنه له کنه و ....

این البته راجع به خانواده همسر، نوع خونه و زندگی و همه اینها صدق می‌کنه.

اما بیاین دقیق‌تر به ماجرا نگاه کنیم. راجع به ازدواج‌های اجباری صحبت نمی‌کنم (هر چند به نظرم هیچ کس اجباری ازدواج نمی‌کنه! کسی اگر نخواد می‌تونه به راحتی بگه نه!). از خودمون بپرسیم چی شد که با این آدم ازدواج کردم؟ عاشق شدم، آدم خوبی بود، خونواده خوبی داشت، پولدار بود، هر چی....

اما بالاخره طرف یک چیزی داشته که ما خواستیم باهاش ازدواج کنیم دیگه؟

همسر من یک چیز داشت و اون این که برای خودش نبود. مثل مسیح می‌موند. زندگی وقف دیگران. خوب یکی از اون دیگران من بودم. اما ما یک فرقی داشتیم و اون اینکه واقعاً مرید و مراد بودیم (من مرید و اون مراد). اما بعد از ازدواج زندگیمون خیلی زمینی شد. نمی‌دونم شاید این ویژگی ازدواجه. شاید ما خودمون از اون حالتمون محافظت نکردیم، شاید مشکلاتی که برامون پیش اومد باعثش شد و شاید هم اصلاً همین درسته! باید اینطوری می‌شد! ولی هر چی بود من یکی که دوستش نداشتم! خوب من هم مثل هر دختر دیگه‌ای فکر می‌کردم ازدواج همه چی رو خوب می‌کنه. البته خیلی چیزا رو خوب کرد اما خانواده همسرم.....! خوب اونها با خانواده من خیلی خیلی متفاوت بودند و من رو نپذیرفتند و این بهم ضربه‌ای زد که هنوز هم که هنوزه ادامه داره!

الان که دارم فکر می‌کنم می‌بینم که همسرم مرد خوبیه! پسر و برادر خوبیه. حتی گاهی اوقات هم همسر خیلی خوبیه! اما یک ایراد بزرگ توی زندگی ما هست که من قبل از ازدواجم هم می‌دونستم اما فکر نمی‌کردم اینقدر اهمیت داشته باشه...

من اولویت اول زندگی همسرم نیستم.

اینو به همه آقایون بگم، همسر شما فقط می‌خواد مطمئن بشه که اولویت اول زندگی شماست. مهم‌تر از خانوادتون، کارتون، لبتابتون و اتومبیلتون و حتی بازی فوتبال یوونتوس و بارسلونا!!!

زن جنبه دار هیچ وقت نمی‌آد مثلاً وقتی پدرتون بیمارستانه بگه بیا بریم کفش بخریم واسه عروسی. اما براش مهمه که توی همون گیر و دار یک زنگش بزنید و بگید: عزیزم خوبی؟

برای زن فقط مهمه که بدونه همسرش همیشه به یادشه! واقعاً تامین همچین خواسته‌ای انقدر سخته؟؟؟!!!

خوب الان من نزدیک به سه سال و نیمه که دارم اینجا می‌نویسم. بیشتر از روزهای بدم تا روزهای خوبم! روزهای خوبم روزهایی بوده که برای همسرم اولویت اول بودم. روزهایی که مثلاً وسط روز زنگ می‌زده حالم رو می‌پرسیده یا مثلاً بعد از امتحانم اس ام اس می‌زده، عزیزم امتحانت خوب شد؟ روزهایی که جلوی خونوادش دست نوازشی بر سرم کشیده (باور کنین این یک مورد از عدد انگشتای یک دست هم کمتر بوده!)

من زنم و مثل بقیه زن‌ها به رفتار همسرم حساس! اما اگر از همین مطمئن شم که اولویت اول زندگیشم، فکر نمی‌کنم دیگه مشکل ویژه‌ای داشته باشم.

فکر نمی‌کنم هیچ زنی اونطوری مشکل ویژه‌ای داشته باشه!


 

 

+ نوشته شده توسط یاسمین در دوشنبه بیست و هفتم دی 1389 و ساعت 18:28 |
سلام

یک سوال خیلی خیلی جدی!!!

من بچه دوست دارم! کی و کجاش مهم نیست. هر وقت بچه دار بشم حداقل باید سه سال فول براش وقت بگذارم! از بچه پس انداختن و ول کردنش خونه این و اون و مهد خوشم نمی آد!

پس سه سال تمام و شاید هم بیشتر باید از تقریباً همه چیز مربوط به خودم بگذرم!

باید این کار رو بکنم؟؟؟!1

+ نوشته شده توسط یاسمین در جمعه بیست و چهارم دی 1389 و ساعت 17:47 |
سلام

خودمانیم ها! من آدم پر کاریم البته وقتی که کار می کنم! وقتی که حوصله ندارم، حوصله ندارم! امروز از اون روزهاییه که حوصله ندارم! هی سعی می کنم کمی روی پایان نامم کار کنم، حالش نمیآد دیگه!

+ نوشته شده توسط یاسمین در پنجشنبه بیست و سوم دی 1389 و ساعت 13:5 |
سلام

راستش من یک ویژگی خیلی (نمیدونم خوب یا بد) دارم و اون اینه که خیلی رکم. واسه همین سعی می کنم هیچ وقت راجع به زندگی یا رفتار کسی نظر ندم چون ممکنه بهش بر بخوره! اما اگر کسی ازم مشاوره بخواد یا نظر، سعی می کنم دریغ نکنم!


اینا رو گفتم تا به صبا جون بگم از دست من ناراحت نشه!

چیزی که من توی تجربم در برخورد با مردها متوجه شدم اینه که مردها، خصوصاً قبل از ازدواجشون دوست ندارند کسی خیلی تحویلشون بگیره! مرد مظهر نیازه، اگر مردی رو دوست داری، باید باشی و باشی و باشی و به محض این که دیدی اون هم هست، دیگه نباشی!

مردی اگر خوب باشه و ارزشش رو داشته باشه، باید هلش داد تا دوستت داشته باشه اما یک نقطه ای هست که دیگه باید ولش کنی! این نقطه یا احساسی پیش میاد یا خود خواسته! اما حتماً باید باشه!

من نمی دونم تو و اون چند بار هم رو دیدین یا چطور با هم آشنا شدین، اما گاهی برخوردهای از نزدیک باعث می شه آدم ها متوجه بشن که چندان هم به هم علاقه ندارند.

روشی که تو برای حال گیری استفاده کردی عمراً حالش رو بگیره! تو باید به نوشتن ادامه می دادی، منتها از یک زندگی تازه. زندگی که بدون اون هم خوبه.

اگر اون دوستت داشته باشه، خودش برمی گرده، خودش زنگ میزنه! اینطور که می گی تو حرفاتو بهش زدی! اگر بر نگرده، شاید اصلاً دوستت نداشته باشه، یا کس دیگه ای تو زندگیش وارد شده باشه!

بعد از همه اینها، باید بگم که مردها با ما خیلی متفاوت هستند. اما بهترین حالت به نظر من اینه که هر کدوم جایگاه خودشون رو حفظ کنن! یادت باشه، زن مظهر نازه و مرد مظهر نیاز.

داشتن همراه خوب برای زندگی خیلی خوب و عالیه، اما نداشتن اون یا دیرتر داشتنش، خیلی بهتر از داشتن یک همراه بده!

فکر می کنم پراکنده گویی کردم! اما امیدوارم نکته رو گرفته باشی، یکی دو ماه منتظرش بمون و اگر بر نگشت، دنبال یک نفر بهتر باش اما هیچ وقت خودت رو وابسته نشون نده! این کارها مال بعد از ازدواجه!

+ نوشته شده توسط یاسمین در پنجشنبه شانزدهم دی 1389 و ساعت 18:26 |
سلام به همه

چند تا مطلب می خواستم بگم

اول به دوست خوبم از من و شاهد دلبندم:

" چی شده وبلاگت چرا کن فیکون شده؟؟؟!!!! حذفش کردی؟ خوبی؟"

دوم به دوست خوبم از دل دات کام

راستش من به عنوان یک زن بهتون می گم که اگر حتی بهترین شوهر دنیا از هر نظر هم باشید، ناراحتی که ممکنه خانوادتون برای همسرتون ایجاد کنه، عمراً یک روزه تموم نمی شه! از یک هفته تا 40 سال متغیره!!!!!

دوم این که اگر من با همسرم دارم زندگی میکنم با وجود خانواده ایش که آزارم می دهن و بعضی رفتارهای خودش (که خوب هیچ کس کامل نیست!) به این خاطره که دوستش دارم، بهش اعتماد دارم و شاید اون مشکلی رو که شما بهش اشاره کردید، اصلاً ندارم!!!


سوم

دلمان مثل سیر و سرکه می جوشد، نمی دونم این ویژگی اول صفره یا دنیا قراره فرو بریزه!



+ نوشته شده توسط یاسمین در پنجشنبه شانزدهم دی 1389 و ساعت 9:28 |
سلام

دیشب یکی از دوستام که خودش همسن خودمه و شوهرش همسن همسرم اومده بودن خونمون. این دوستم یک بچه 4 ساله داره و من واقعاً می خواستم که بچه اولم با بچه دوم اون باشه. چون خیلی خوب بچه تربیت می کنه!

دیشب معلوم شد که خانم 4 ماهشه!

با این که خیلی دیروقت از خونه ما رفتند، و من هم بیمار و خسته بودم ولی خوابم نبرد. انگار یک چیزی توی گلوی گیر کرده بود. یک میل شدید به داشتن بچه! چیزی که واقعاً برای اولین بار واسم اتفاق افتاده.

حالا بر سر دوراهی موندم!

پشت پا بزنم به راه موفقیتی که داره جلوم باز می شه و بگذارم به مثلاً 4 سال دیگه و بچه دار شم یا... یک دو سال دیگه ریسک کنم و بچه دار نشم!

+ نوشته شده توسط یاسمین در سه شنبه چهاردهم دی 1389 و ساعت 10:26 |
سلام

راستش نمیدونم چطور باید مقدمه بچینم پس میرم سر اصل مطلب.

من دختر بین پسرها بزرگ شده باهوش و پر شر و شوری بودم، اهل ريسک کردن و تجربه هاي جديد. شايد جزو معدود آدمهايي که حسرت دوران کودکي ونوجوانيشون رو ندارن چون اونچه رو که بايد تجربه کردم. خواستم و تجربه کردم. تو خونواده ما همه از هم حمايت مي کردند اما دخالت نمي کردند. تو خونه ما همه بايد ياد مي گرفتند که مستقل باشند و منهاي اونچه که هستند و اون کاري که انجام مي دهند. همديگه رو دوست داشته باشند. ياد ندارم مادرم به طور واضح من رو از کاري منع کرده باشه! اون موقع نگاهش کافي بود تا بفهمم کارم دسته يا نه. اگر هم مي خواست نظري بده هميشه غير مستقيم ميداد و واسه همين من با اعتماد به نفس و مستقل بار اومدم.

خانواده همسرم درست عکس من هستند و در شخصي ترين کارهاشون به هم وابسته!

همسرم با وجود اين که با اونها خيلي فرق داره اما خوب عضو اون خونوادست ديگه!

به نظرم مهمترين چيزي که ما رو به هم جذب کرد، اين مکمل بودنمون بود! واقعاً فکر نمي کنم دو نفر اينقدر بتونن متضاد باشند!

شايد اين دليل در کنار هم قرار گرفتن ما باشه! البته شخصاً فکر مي کنم دليل اصليش يکجور بحث مراد و مريديه. مثل شمس و مولانا! حداقل واسه ما اين اتفاقي بود که افتاد. که اگر هم من و هم اون کمي به خودمون بيايم به راحتي مي تونيم ببينيمش!

اما اگر بخوايم خيلي خيلي زمينيش کنيم قضيه اينه:

من با وجود همه روحيه پسرونم، توي يک چيز خيلي زنونه هستم و اون اين که حسودم! شوهر حسود دوست ندارم اما خودم خيلي حسودم و همسر عزيز بنده به درختان توي خيابون بيشتر از زنان توجه داره و خوب اين واسه من خيلي ارزشمنده!

اينو براي دوست دل دات کاميمون نوشتما!

 

+ نوشته شده توسط یاسمین در شنبه یازدهم دی 1389 و ساعت 12:19 |


Powered By
BLOGFA.COM